وقتي برگ درختو مي ديد داره از غصه ميميره
به خدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره
با دلي خرد و شكسته گفت نذار از اون جداشم
اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اين كه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت:آخه اين حرفا كدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا كه آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد
به جايي رسيد كه بارون آرزو مي كرد كه ميمرد
برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود
هر كي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود...
